نویسنده: مهدي قاسمي

وب سایت: http://lumsnahad.7gardoon.com

نيست نگاري كه دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد که روز محنت و غم رو به کوتهي آوردنسيم باد صبا دوشم آگهي آورد اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد نقد صوفي نه همه صافي بي‌غش باشد عالم پير دگرباره جوان خواهد شدنفس باد صبا مشک فشان خواهد شد نه هر که آينه سازد سکندري داند نه هر که چهره برافروخت دلبري داند تا همه صومعه داران پي کاري گيرندنقدها را بود آيا که عياري گيرند فغان که بخت من از خواب در نمي‌آيد نفس برآمد و کام از تو بر نمي‌آيد هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذيرنصيحتي کنمت بشنو و بهانه مگير به مويه‌هاي غريبانه قصه پردازم نماز شام غريبان چو گريه آغازم عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببيننکته‌اي دلکش بگويم خال آن مه رو ببين مست از خانه برون تاخته‌اي يعني چه ناگهان پرده برانداخته‌اي يعني چه که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشينوبهار است در آن کوش که خوشدل باشي گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني تا بدان بيخ غم از دل برکنينوش

تاريخ ارسال: 1348/10/11

تعداد بازدید: 984

نظر بدهید...
نظر خود را در فرم زیر وارد کنید
نام:
ایمیل:
نظر:
متن داخل تصویر را وارد نمایید:
کد امنیتی
 |